تبليغاتX
آدینه

 

 

 از رویا تا واقعیت، تنها به اندازۀ نفسهای کوتاه من و تو فاصله است.

 

 نگاهی کوتاه در زیر سقفی بلند، در یک زمان نا مفهوم. مثل یک ترانهء‌‌‌‌‌ تلخ و پرتعلیق، هیجانی که مختص به این رویا است. با حال و هوای یک عصر جمعه. و چه بد که هر روز، عصر جمعه باشد.

  دربیداری،در یک لحظه می فهمی که رویای تو درحال به حقیقت پیوستن است.

 جریانی که اگر لحظه ای تامل کنی تورا با خود می برد. تمام بدنت سرما را حس  می کند.به نظر میرسد که در انتها مغلوب این جریان خواهی شد.

  تنها چیزی که آرزو می کنی از حرکت ایستادن این جریان است.

 تلاش خود را می کنی تا این جریان از حرکت بایستد،که می ایستد و صدای زنگ دار سکوت همه جا را فرا می گیرد.

  چه تلخ که این رویا زهرآگین ترین خاطرۀ تو را تداعی باشد.

 

  قدیم،با خودت فکر میکردی که اگر این رویا شکل واقعی داشت چه میکردی،ولی حالا با واقعیت روبرو شدی و حقیقت این بود که...

 

 

 


 

 

 

همه

      لرزش دست و دلم

                              از آن بود

که عشق

            پناهی گردد،

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

 

 

آی عشق آی عشق

چهره آبیت پیدا نیست.

 

-

 

و خنکای مرهمی

                      بر شعله زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

 

آی عشق آی عشق

چهره سرخت پیدا نیست.

 

-

غبار تیره تسکینی

                         بر حضور وهن

و دنج رهایی

                  بر گریز حضور،

سیاهی

            بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

                  بر ارغوان

 

 

آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/10/10ساعت   توسط    |