داستان پشت داستان . سرایش پشت سرایش . ولی وقتی به جائی رسید که کلمه ای پیدا نکرد تا او رو ارضا کنه ، وقتی واژه ای براش نبود تا بتونه احساسش رو بیان کنه، احساس کرد به بن بست رسیده. سکوت همه جا رو گرفت ، یک سکوت زنگ دار که فضا رو پر میکرد . صدای زنگ توی گوشش و ذهنش می پیچید .
لحظه های بارداریش رو مرور کرد ، به زمان های زایش فکر کرد. به لحظه هایی که اشک بود و لبخند.
دورانی که برای تلخی لبخند میزد و از درد می خندید. باطنا آدم تلخی بود، خودش این رو دوست داشت ، می پسندید... . توی این لحظه ها هم از تلخی این جریان لبخند تلخی میزد و به شیرینی و یا تلخی این واقعه شک می کرد. با خودش فکر کرد که آیا واقعا یک اتفاق ، واقعه ، یا چیزی با اینگونه معنا رخ داده ؟ شاید هم به معنای واژه ها شک کرده بود . بسیار فکر میکرد.
بیشتر لحظاتش رو به شیرینی و تلخی وقایع اختصاص داده بود. و حالا یک سئوال پیش اومده بود - چرا؟
این چرا براش یک چرای ساده نبود . خیلی زمان ها بود که این کلمه رو استفاده کرده بود ولی این بسیار فرق میکرد . این کلمه تبدیل به حس فرا گیری شده بود ، حالا اگر هم می خواست نمی تونست به (موضوع) چیز دیگری فکر کنه. شک کرد به خودش و... .
یک جای کار میلنگید . فکر کرد ، جایی باید اشتباهی کرده باشم . گفت : شاید ادا ی حق کلمه ای رو به جا نیاورده ام. شاید لحظه آغاز این ماجرا از غرورم باشه. آدم نسبتا مغروری بود ولی بیشتر بر روی عقایدش، که این باعث جذاب تر شدن شخصیتش برای اطرافیان و دوستانش می شد ، واقعا به کارش ایمان و اعتقاد داشت و به چشم یک رسالت به اون نگاه می کرد .
به دوستانش فکر کرد . بر اساس کاری که داشت با آدمهای زیادی ارتباط بر قرار می کرد ، ولی بیشتر که توجه کرد ، دید که شخصی به معنای واقعی دوست براش وجود نداره. در سال های جوانی شخصی وجود داشت که این کلمه رو با او تجربه کرده بود .ولی حالا واقعا این کلمه براش چه معنایی می تونست داشته باشه ؟ به همسر سابقش فکرد کرد ، که اون هم نتونسته بود براش یک دوست باشه ، از نظر او همسرش حتی نتونسته بود براش یک زن باشه چه برسه به یک دوست ، و پس از سه سال زندگی مشترک این رابطه تبدیل شده بود به تابعیت از یک سری قوانین نوشته نشده ، پس از هم جدا شده بودند. بعد از طلاق و بر اساس عادت به زندگی مشترک ، احساس تنهایی را تا مدتی یدک کشید ولی به این به اصطلاح تنهایی هم عادت کرد . ولی حالا این احساس تنهایی با احساس تنهایی خاصی همراه بود و با تنهایی گذشته متفاوت بود، میدید که تنهاست . ولی این تنهایی جواب چرای او نبود.
ادامه ندارد...