دسته کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه آفتاب.
کتابی مبهم و
سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته.
بحثی ممنوع
در ذهن.
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که « سگ من نبود».
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردنش که آبش باید داد .
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش .
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم .
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم .
شعر نوشته «مارگوت بیکل» و با ترجمه «احمد شاملو»، از مجموعه چیدن سپیده دم میباشد. فکر میکنم که احتیاج به هیچ توضیحی در مورد آن نیست و خود کلمات گویای داستانی است که ما هزاران بار در روز با آن مواجه هستیم.
موفق و شاد باشید.
برگشت و به رد خون پشت سرش نگاه کرد. دیگه احساس دردی نداشت. زمان براش به کندی میگذشت. حالا نه ترسی داشت و نه عجله ای،برای موندن یا رفتن. همه اتفاقات داشت در هم و برهم از توی ذهنش عبور می کرد. صدای موج های دریا که روی هم میخزیدن و عشق بازی میکردن توی گوشش میپیچید. به دیوار مخروبه ای که نور فانوس دریایی توی گشت و گذارش هر چند لحظه روشنش میکرد ، تکیه داد. تمام نیروی باقی موندش رو جمع کرد تا بتونه اتفاقاتی رو که پشت سر گذاشته بود رو مرور کنه. صدای خشن مرد توی گوشش پیچید که میگفت:« این آخرین فرصت برای اعتراف و نجات از این مخمصه هست.» چشمهای سیاه و خسته مرد،موهای روغن زدش که به هم چسبیده بودن و نگاه تحقیر آمیز و بی روحش،توی یک لحظه جلوی چشمهاش نقش بست. قلبش تیر کشید. دستش رو به طرف جیب پیراهنش برد،سعی کرد تا آسیبی بهش نرسونه، آروم از جیبش درش آوورد، با دستهای لرزانش سیگار رو بین دو لبش جا داد و شعله کبریت رو بهش نزدیک کرد، با تمام وجود دود رو به ریه هاش فرو داد، سعی کرد تا طعم توتون رو از بر کنه. توی دود سیگاری که با ولع دمیده شده بود و حالا با تردید بیرون میومد ، چهره معصوم دخترک رو می دید که روی چهار پایه ای نشسته بود و دستهاش رو از پشت بسته بودن، همون مرد با چشمهای سیاهش بالای سر دخترک ایستاده بود و حالا داشت به هر دوتاشون پوزخند میزد. با همون صدای خشنش ولی با لحنی کشدار میگفت: « اگه به خودت رحم نمی کنی ، به این دختر رحم کن،میدونی که ما اینجا روش های زیادی برای به رحم آوردن دلت داریم» و به شیشه نوشابه روی میز اشاره میکنه و همونطور که پشت سر دخترک ایستاده خم میشه ،دستهاش رو روی شونه های دخترک میزاره و پوزخند تلخی تحویل میده ، دخترک که دچار رعشه شده خودش رو جمع میکنه.
صدای امواج دریا اون رو به خودش آورد. آخرین پکش را به سیگار زد و اون رو روانه شنها کرد، نگاهی به کورسوی نور سیگار که چند متر اونطرف تر افتاده بود کرد. مثل موجود زنده ای که در حال جون دادن بود به سیگارش زل زده بود. یاد چشمهای معصوم دخترک که اشک توی اونها حلقه زده بود افتاد و همینطور آخرین باری که دخترک رو دیده بود که چشمهاش بسته بود ولی درد و زجر توی صورت بی رنگ اون موج میزد.
حالا توی چشمهای خودش اشک جمع شده بود. با صدایی که خودش هم به زور میشنید گفت: چرا؟
بی اختیار دستش رو به طرف جیب پیراهنش برد، جایی که آخرین و تنها سیگارش رو نگه داشته بود. میدونست که هیچ چیزی نمیتونه توی جیب پیراهنش پیدا کنه،ولی اینبار هم بدنبال یک معجزه بود تا شاید انگشتانش یک سیگار رو لمس کنه تا بتونه با اون مثل یک موجود زنده برخورد کنه. چشمهای دخترک یک لحظه راحتش نمیگذاشت... .
این سطور قسمتی از یک داستان بلند هست که چند وقته دارم توی ذهنم بالا پائینش میکنم. اگر کمی و کاستی توی سطور بالا میبینید، به بزرگواری و استادی خودتون ببخشید، چون بدون هیچ ویرایش ، باعجله و بصورت آنلاین تایپش کردم. در ضمن همه آزاد هستن که به دلخواه خودشون از این داستانک برداشت داشته باشند، چون از روی غرض تلاش کردم تا داستان دارای تعلیق باشه.
براتون آرزوی موفقیت دارم.
درد غریب
در نعره خیز طوفان
عالم کر از هیاهو ،
دردی غریب با زن
می گفت :
ـ زیر باران
بی سرپناه خوش تر !
در نیزه بار خورشید
تفسیده آتش از آب ،
رنجش به طعنه می گفت :
ـ گرمای سخت سوزان
از سایه گاه خوش تر !
در چار چار سرما
که لانه گرم بهتر ،
در می گشاد و روزن
می گفت :
ـ لخت و لرزان
در جایگاه خوش تر !
سلام. با خودم گفتم اولین پست رو چی بزارم، اینقدر بالا رفتم و پائین اومدم آخرش گفتم که شعر بزارم. به هر حال، سلام.